|
روزي يک مرد ثروتمند پسرك خود را به روستايي برد تا به او نشان دهد چقدر مردمي که در آنجا زندگي مي کنند فقير هستند آنها يک شبانه روز در خانه محقر يک روستائي به سر بردند۰
در راه بازگشت مرد از پسرش پرسيد:
اين سفر را چگونه ديدي؟
پسر پاسخ داد: عالي بود پدر!
پدر پرسيد: آيا به زندگي آنها توجه کردي؟
پسر پاسخ داد: در مورد آن بسيار فكر كردم.
و پدر پرسيد: پسرم، از اين سفر چه آموختي؟
پسر کمي تامل كرد و با آرامي گفت: «دريافتم، اگر در حياط ما يک جوي است اما آنها رودخانه اي دارند که نهايت ندارد، اگرما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم اماآنها ستارگان درخشان را دارند، اگرحياط ما به ديوار محدود است ،اما باغ آنها بي انتهاست.
زبان پدر بند آمده بود.
در پايان پسر گفت: پدر متشكرم، شما به من نشان دادي كه ما حقيقتاً فقير و ناتوان هستيم، خصوصاً به اين خاطر كه ما با چنين افراد ثروتمندي دوستي و معاشرت نداريم. |
|
|
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 13:18  توسط تنهاتر از سکوت
|
دریا ارام بود ماه را می دیدم که از لابلای ابها در اسمان می درخشید
لختی چشمهایش را بست
دندانهای کوسه ای را دید که به او چشمک مرگ می زد.
هراسان از خواب پرید ماه بالای سرش می درخشید و دریا ارام بود
ارام چشمانش را بست خود را درون تور صیاد دید که بیهوده بالا و پایین می پرد...چشمانش را باز کرد ماه در اسمان بود و دریا ارام
چشمانش را برای بار سوم بست...با انبوهی از ماهیها به سوی دهان نهنگ کشیده می شد
چشمانش را باز کرد همه جا تاریک بود ماه دیگر نبود
چیزی کنارش جنبید فریاد زد "اینجا کجاست؟"
صدایی در تاریکی گفت"شکم نهنگ"
خواب ماهی تعبیر شده بود
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 13:14  توسط تنهاتر از سکوت
|
چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد
بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ، اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتي از گودال بيرون آمد ، بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 13:13  توسط تنهاتر از سکوت
|
بفرمایید شیرینی یزدی

باز هفت سين سرور
ماهي و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادي عيد
آرزوهاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد
باز هم رنگين کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سوداي ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
يا مقلب القلوب
يا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعيد
باز هم سال جديد
باز هم لاله عشق
خنده و بيم و اميد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 13:29  توسط تنهاتر از سکوت
|
واسه چی وایسادی مگه نمی دونی تولد آبجیمه
بفرمایید توو اینجا زشته کادوت یادت نرفته که؟
۲۳ اسفند یک روز به یاد موندنی واسه همه جهانه
آخه بهترین و مهربون ترین فرشته تو این روز به دنیا اومده

همه ملت بدونین که آبجی مثل آبجیه من عمراْ پیدا کنین
اینم یه مطن اینگلیشی که ترجمش پای خودته
- As days go by, my feelings get stronger,
To be in ur arms, I can't wait any longer.
Look into my eyes & u'll see that it's true,
Day & Night my thoughts r of U
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 18:4  توسط تنهاتر از سکوت
|